Tuesday, November 29, 2016

از چَپاولهای صادق لاریجانی تا حکم شلاق برای کارگران بافق .زینت میرهاشمی.

از چَپاولهای صادق لاریجانی تا حکم شلاق برای کارگران بافق
زینت میرهاشمی
حکم شلاق و ۵ سال حبس همچنان بر شانه های رنجور کارگران معدن سنگ آهن بافق سنگینی می کند. در رویدادی دیگر افشای چپاولهای رییس قوه قضاییه ولی فقیه به چالشی جدی در درون باندهای رژیم تبدیل شده و مردم به اشکال مختلف در این مورد نظر می دهند. پخش گسترده خبر این اختلاس، صادق لاریجانی را مجبور کرد تا خود به صحنه آمده و با تهدید رسانه ها از آنها بخواهد در زمینه فسادها و دزدیهای میلیاردی سکوت کنند.
احکام ظالمانه و غیر انسانی در مورد کارگران یادآور اجرای حکم شلاق در مورد ۱۷ کارگر معدن طلای آق دره در ۲۵ فروردین سال جاری است که  با موجی از تنفر و محکومیت رژیم ولایت فقیه در ایران و سراسر جهان مواجه شد. این احکام وحشیانه برای نیروی کار در حالی است که در مورد مرتضوی جنایتکار و چپاولگر هیچ حکم جدی و قابل اجرا صادر نشده و او از اجرای حکم نمایشی صادر شده هم در امان است.

همزمان با صدور احکام ظالمانه در مورد کارگران، امنیت دزدان دانه درشت از محاکمه مصون هستند و اگر کسی در این مورد حرفی بزند به بازداشت تهدید می شود. ماجرای تهدید به دستگیری محمود صادقی زهر چشمی برای دیگرانی است تا در مورد میزان چپاول صادقی لاریجانی  کنجکاوی نکنند. در خبرها آمده است که مجموع سود بانکی دریافتی صادق لاریجانی از ۶۳ حساب بانکی، ۲۵۰ میلیارد تومان در سال بوده است.
در حکومت فاسد ولایت فقیه هر کسی که دست به افشای چنین دزدیها بزند متهم شناخته شده و به حبس تهدید خواهد شد. 
پیرامون تهدید رسانه ها از جانب رییس قوه قضاییه، خشایار دیهیمی چنین سروده است؛
ﻗﺎﻧﻮﻥ!
ﺁﻗﺎﯼﺭﺋﯿﺲ ﻗﻮﻩ ﻗﻀﺎﺋﯿﻪ!
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯿ ﮑﻨﯽ!
ﺟﺰﺗﻬﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺭﻋﺎﺏ ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺷﻼﻕ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﻢ ﻧﻤﯿ ﺸﻨﺎﺳﯽ.
ﺩﺭﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺷﻼﻕ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﻝ من ﺍﺧﻼﻕ!

دادستان قُلابی برای پرونده "حُقوقهای نُجومی" . منصور امان.


فراسوی خبر... سه شنبه ۹ آذر
دادستان قُلابی برای پرونده "حُقوقهای نُجومی"
منصور امان
آقای خامنه ای در واکُنش به آویخته شدن لباس چرکهای باند خود در گُذرگاه جامعه، با طرح دوباره مساله "حُقوقهای نُجومی" به گونه ریشخندآمیزی دست به حمله مُتقابل علیه رُقبا زده است. این در حالی است که چرب کردن گُشاده دستانه سبیل بوروکراسی و زیرمجموعه ها، همانگونه که رُسوایی سپُرده های قُوه قضاییه به تازگی نشان داد، شیوه رایج روغن زدن چرخهای "نظام"ی است که او به طور انحصاری فرمان رهبری و هدایت آن را در دست دارد.

آقای خامنه ای روز یکشنبه، کوتاه زمانی پس از تحرُک امنیتی در پُشت پرده، به گونه آشکار پا به میدان درگیری ای گذاشت که در دستگاه قُدرت بر سر افشای حسابهای محرمانه قُوه قضاییه به راه افتاده است. او پس از صُغری کُبری چینی پیرامون "لُزوم پیگیری برنامه ها"، با انگُشت باند رقیب را نشان داد و گفت: "موضوع حُقوقهای نُجومی از مسایل مُهمی است که نتیجه رسیدگی به آن برای مردُم روشن نشد و سووالات در ذهن مردُم باقی ماند."

همزمان، یک گُماشته بُلندپایه او در قُوه قضاییه از بلوکه شدن پرونده "حُقوقهای نُجومی" توسُط دولت و دستگاه وابسته به آن، دیوان مُحاسبات، خبر داد. حُجت الاسلام مُحسنی اژه ای شکایت کرد: "از طرف دولت هیچ پرونده ای به قُوه ارجاع نشده و از طرفی هم دیوان مُحاسبات تا الان به عُنوان اینکه کسی را مُتهم قلمداد کرده باشد، اتفاقی نیفتاده."

این سُخنان که تنها چند ساعت پیش از پدیدار شدن آقای خامنه ای در نقش دادستان پرونده بیان گردید، حکایت از هماهنگی قبلی در باند ولی فقیه برای تمرکُز روی "حُقوقهای نُجومی" و برگرداندن مسیر مُشاجرات به این نُقطه دارد. آنگونه که از جُزییات بیان شده توسُط آقای اژه ای برمی آید، باند آقای خامنه ای احضار شماری از مُدیران دولتی و بالا بردن فشار تا سطح وزیران را در دستور کار دارد.

با این حال چنین نمی نماید که "مقام مُعظم" با دست یازیدن به چُماق "حُقوقهای نُجومی" به خود لُطفی کرده باشد. زیرا در حالی که چپاول خزانه همگانی توسُط مُدیران و گردانندگان بوروکراسی به مثابه ابزارهای اعمال حاکمیت از بالا یک رویه و امتیاز پیش بینی شده و قانونیت یافته است، دوختن کیسه های جُداگانه و اختصاصی برای نهاد قُوه قضاییه هیچ جایی در قانون ندارد و حداکثر - آنگونه که آقای صادق لاریجانی روشن ساخت – "اجازه" فراقانونی "رهبر" را مبنا دارد. سُست مایگی و دفاع ناپذیر بودن این "اجازه" را نخُست ویژگی محرمانه بودن آن و سپس، به همریختگی و واکُنش هیستریک سیستم پس از لو رفتن اش به نمایش می گذارد.

آقای خامنه ای تا هنگامی که برای تغییر رویه "نُجومی" "نظام" برای رسیدگی و نگهداری سطوح بالای ماشین دیوانسالاری خود پا به میدان نگذاشته، نمی تواند مُعترض آن باشد. بهترین نشانه وجود چنین اراده ای، پایان دادن به آن در اُرگانها، دستگاه ها و موسساتی است که زیر نظارت مُستقیم خود وی قرار دارند؛ اقدامی که شفاف سازی دفترهای مالی و انتشار فیشهای حُقوقی گُماشتگان، بخش جُدایی ناپذیرش خواهد بود.

رهبر باند حاکم نه تنها فاقد چنین اراده ای است، بلکه بقای خود را امروز بیشتر از هر هنگام دیگر به وجود اشرافیت چاپلوس و نوکرمابی گره زده است که گرد سُفره پهن شده توسُط او نشسته و منافع سیاسی و اقتصادی چشم پوشی ناپذیری در پا برجا ماندن نظم ولایت فقیهی و آیین کشورداری آن دارد.

Monday, November 28, 2016

اقدام فوری: ما بیشمارانیم، برای نجات جان زندانیان سیاسی در اعتصاب غذا به پا خیزیم .لیلا جدیدی.


فراسوی خبر... دوشنبه ۸ آذر
اقدام فوری: ما بیشمارانیم، برای نجات جان زندانیان سیاسی در اعتصاب غذا به پا خیزیم
لیلا جدیدی
اکنون دیگر بر کسی پوشیده نمانده که سرکوب، بازداشت، زندان، اعدام ووو، واکنش رژیم به هراسی است که از جامعه دارد. هر چه این دلواپسی بیشتر می شود، فتیله آزار فعالان کارگری، معلمان و کوشندگان مدنی بالاتر کشیده می شود. اعتصاب غذای جمعی ۹ زندانی سیاسی، مقاومت و پافشاری آنان بر حقوق خود، آنها را تا سر حد فدای جان خود کشانده است. در عین حال رژیم رسوا با سرکوب بیشتر، ماهیت جنایتکارانه خود را آشکارا به نمایش گذاشته است.

۹ زندانی سیاسی اکنون در اعتصاب غذا هستند. آرش صادقی به اتهام تبلیغ علیه نظام و توهین، مهدی رجبیان و حسین رجبیان، دو برادر هنرمند و موزیسین به دلیل مدیریت یک وبسایت موسیقی، علی شریعتی، فعال سیاسی اصلاح طلب، محمدعلی طاهری، بنیانگذار یک مکتب با گرایشهای عرفانی، وحید صیادی، زندانی عقیدتی، به اتهام توهین به مقدسات، رهبری و تبلیغ علیه نظام، رسول رضوی و مرتضی مرادپور در اعتصاب غذا به سر می برند. از سوی دیگر، امیر امیر قلی، زندانی سیاسی، نیز به حمایت از آنان و اتهامات واهی علیه خود، ۱۰ روز است که اقدام به اعتصاب غذا کرده است.

این زندانیان در جریان اعتصاب هر یک به انواع بیماری مبتلا شده اند و حال برخی از آنان بسیار وخیم و جان شان در خطر جدی قرار دارد.

جمهوری اسلامی خلاف قوانین بین المللی و موازین حقوق بشری نه تنها اقدامی برای رسیدگی به خواسته های اعتصابیون نکرده، بلکه آنها را مورد آزار و ضرب و شتم نیز قرار داده و از درمان لازم در شرایط وخیم سلامتی محروم کرده و مورد تهدید قرار می دهد.

سابقه رژیم در این رفتار جنایتکارانه بر همگان آشکار است. به یاد می آوریم هدی صابر را که در زمان اعتصاب غذا مورد ضرب وشتم قرار گرفت و با عدم رسیدگی پزشکی جان خود را از دست داد. این درحالی ست که وظیفه حفاظت از سلامت زندانی با زندانبان و ارگانهای قضایی است. این جنایت هیچگاه مورد تحقیق و بازخواست قرار نگرفت.

نمی توان و نباید در برابر این رفتار خشونت آمیز و نقض آشکار حقوق بشر و حقوق شهروندان ایرانی ساکت ماند.

مردم ایران، دوستان و رفقا و همه آزادیخواهان و عدالت جویان! به هر طریق ممکن با هر اقدام بزرگ و کوچک به پشتیبانی از زندانیان اعتصابی برخیزید و از حیثیت انسانی خود که در جان این زندانیان متبلور است، دفاع کنید.

برای نجات جان این انسانهای مقاوم به پا خیزیم؛ ما بیشمارانیم و آنان انگشت شمار.


(آدرس تماس شماری از مسوولان و نهادهای بین المللی برای ابراز اعتراض و درخواست رسیدگی)

ايميلهاي زيد رعد الحسين، كميسر عالي حقوق بشر

ccanessa@ohchr.org

onowosad@ohchr.org

registry@ohchr.org



ايميل دبيركل سازمان ملل

ecu@un.org

sg@un.org

sgcentral@un.org



ايميل عفو بین الملل - مسئول خاورميانه و ايران

pluther@amnesty.org



ايميل عفو بین الملل - ميز ايران

iran_team@amnesty.org



کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد

tb-petitions.hchr@unog.ch

Fax:+ 41 22 9179022



صلیب سرخ بین المللی(ژنو)

webmaster.gva@icrc.org

Tel: +41 22 60 01 734



کمیسیونر حقوق بشر اتحادیه اروپا

Mr. Alvaro Gil-Robles

commissioner.humanrights@coe.int



کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد

Fax: + 41 22 917 9011

ngochr@ohchr.org

Sunday, November 27, 2016

چراغ سبز خامنه ای برای تسویه حساب با مُنتقدان کسب وکار صادق لاریجانی . منصور امان.


فراسوی خبر... یکشنبه ۷ آذر
چراغ سبز خامنه ای برای تسویه حساب با مُنتقدان کسب وکار صادق لاریجانی
منصور امان
با چراغ سبز آقای خامنه ای، آیت الله صادق لاریجانی و اُرگانهای نظامی – امنیتی دست به ضدحمله و پرونده سازی علیه مُنتقدان رُسوایی بانکی قُوه قضاییه زده اند. باند ولی فقیه با روی آوری مُستقیم به ابزارهای قهری، تلاش می کند از زیر فشار سنگینی که در هفته های اخیر می بایست مُتحمل می شد، بیرون بیاید.

در این راستا، آقای محمود صادقی، نماینده ای که پرونده کسب و کار بانکی قُوه قضاییه را در مجلس مُلاها گشود، از احضار خود به دادسرا خبر داده است. او دو روز پیش نیز در یک نامه سرگُشاده، ارسال "پاره ای اخطارها و هُشدارها در روزهای اخیر" برای ساکت کردن خود را فاش ساخته بود.

همزمان، باند آقای خامنه ای، جناح میانه حُکومت و به طور مُشخص آقای رفسنجانی را صحنه گردان پرده دری از "اسرار نظام" مُعرفی کرده و فعالیت شدیدی را در جهت ابعاد امنیتی دادن به موضوع آغاز کرده است.

در پرونده ای که به همین منظور تهیه گردیده و خُطوط مُهم آن روز گذشته (شنبه) در وبگاه قُوه قضاییه (میزان) مُنتشر شد، به "پروژه مُشترک از درون و خارج مرزها برای تخریب قُوه قضاییه" و "تهاجُم علیه ولایت فقیه" اشاره شده است. مُصاحبه خانُم فائزه رفسنجانی با یک تلویزیون خارج کشوری پیرامون حسابهای بانکی آقای صادق لاریجانی، در حُکم سند دُرُستی ادعاهای یاد شده مُعرفی شده است.

هفته گذشته هنگامی که آیت الله لاریجانی برای رها ساختن دُم خود از تله، پای رییس اش را به میان کشید و "اجازه رهبری" به قُوه قضاییه برای باز کردن حساب اختصاصی را فاش ساخت، بی تردید این جسارت را بدون هماهنگی با وی مرتکب نشده بود. همین ویژگی در مورد رد ادعای برکناری خود با حرافی در باره نشست خُصوصی با "رهبری" و غمزه آمدن با "خنده ایشان" نیز صادق است.

مقصدی که این حرکت به سمت آن روان است، از همین نُقطه به خوبی پیداست؛ با وارد شدن "آقا" به رُسوایی، موضوع به خودی خود به سطح بالاتری انتقال می یابد و با تبدیل گردیدن به "مساله حُکومتی"، راه دخالت ابزارهای قهری در آن گشوده شده و اقداماتی که در این چارچوب صورت خواهد گرفت، مشروعیت می یابد.

سویه مادی این مُعادله را به جُز احضار آقای صادقی و پرونده سازی برای آقای رفسنجانی، در اعلام پُشتیبانی وزیر کشور از قُوه قضاییه برای برخورد با آنچه که "تُهمتها در فضای مجازی" نامیده، می توان مُشاهده کرد. آقای رحمانی فضلی خطاب به دستگاه قضایی گفته است که به عُنوان رییس شورای امنیت کشور از برخورد با "ولنگاری در فضای مجازی" و "تُهمتهایی که زده می شود" حمایت می کند و تاکید کرده: "شما هیچ نگران نباشید."

هنوز روشن نیست کارت برنده آقای صادق لاریجانی با نقش "رهبری" بر آن، توانایی بُردن رُقبا به کُنج "نظام" و فلج کردن آنها را دارد یا نه. روشن اما این است که مُداخله "آقا" برای فیصله دادن به رُسوایی مالی دستگاه قضایی، بار دیگر او را به عُنوان سرچشمه و الهام بخش فساد در ساختارهای حُکومتی برجسته ساخته است.

Friday, November 25, 2016

حمید اشرف نویسنده جزوه «حماسه سیاهکل» نیست . مهدی سامع .قسمت2


جعل مسئولیت و وظایف سازمانی.قسمت 2
در مورد کروکی صفحه 13 نیز اشتباهاتی وجود دارد که نمی شود آنها را به حمید اشرف نسبت داد. من با همه دانشجویان پلی تکنیک که در چند مرحله به سازمان پیوستند، به خصوص در مرحله اول که روابط ما هنوز محفلی بود و در حال گذار به یک گروه سیاسی _ نظامی بودیم، دوست صمیمی بودم و در حرکتهای دانشجویی با  آنها همکاری داشتم و از افکار آنان با خبر بودم. اما هیچ یک از این رفقا را من عضو گیری نکردم و تمامی آنان توسط رفیق غفور حسن پور عضو گیری شدند. نقش بی بدیل رفیق حسن پور در ایجاد گروهی که پس از حماسه سیاهکل به گروه جنگل معروف شد، به دلیل ایفای همین نقش بود که نتیجه ی ارتباطات گسترده و شَم شگفت انگیز او در شناخت انسانها بود. همه رفقایی که از دانشکده ی پلی تکنیک تهران (دانشگاه امیر کبیر کنونی) و از شهر لاهیجان به گروه جنگل پیوستند، توسط رفیق غفور حسن پور عضو گیری شدند و رفیق حمید اشرف از این واقعیت به خوبی آگاه بود.
رفیق حسن پور از همان ابتدای عضو گیری من، توصیه کرد که روابطم را با رفقای فعال دانشکده ادامه دهم، ولی در مورد گروه مان و عضو گیری با کسی صحبت نکنم. و من هم دقیقاً همین کار را کردم. در بازجوییهای طولانی ساواک هم تاکید می کردم که به جز روابط دانشجویی، هیچ رابطه دیگری با دانشجویان نداشته ام؛ به جز مورد مربوط به یکی از افراد گروه فلسطین که در ارتباط با او در اسفند سال 1348 دستگیر شدم و  همچنین یکی از اعضای سازمان توفان که دهها جلد از کتابهای آنان در خانه ای پیدا شد که پس از اولین دستگیری در 16 آذر 1349 لو رفت.
بنابرین من رفیق رحیم سماعی را عضو گیری نکردم. نکته جالب این که در صفحه 21 این جزوه در مورد رفیق سماعی نوشته شده است: «سماعی به وسیله ی سامع به من معرفی شده بود که در گیلان معلم بود». اما 8 سطر پایین تر، حمید اشرف ساختگی دچار فراموشی می شود و چنین ادامه می دهد که: «اواخر زمستان کار ما شناسایی بود که روزهای جمعه صورت می گرفت، چون من و سماعی دانشجو بودیم و روزهای جمعه تنها فرصت ما بود.»
همچنین باید اضافه کنم که من از وجود دو کارمند بانک که بنا به نمودار صفحه ی ۱۳ کتاب با آنها در ارتباط بوده ام، به کلی بی خبرم. این را نیز باید شهادت دهم که ارتباطم با رفیق اسکندر رحیمی در سال 1347 به خاطر این بود که حسن پور از من خواسته بود دو سه بار او را در سفر به ارومیه همراهی کنم و در طول سفر طوری رفتار کنم که گویی هرکدام جداگانه و بدون آشنایی همسفر شده ایم. در حقیقت مسئول اسکندر رحیمی هنگامی که در ارومیه بود، خود رفیق حسن پور بود و من نقش کمکی داشتم. من حتی یک بار هم با رفیق اسکندر رحیمی در مورد مسایل گروه و مواضع سیاسی گروه نصحبت نکردم. تنها رابطه من با رفقایی که در گیلان بودند، رفیق منوچهر بهایی پور بود. این رفیق در پاییز سال 1347 توسط حسن پور به من معرفی شد و به مدت یک سال مسئول او، به ویژه برای آموزش سیاسی بودم.
نویسنده ی کتاب از زبان رفیق حمید اشرف یک نهاد تشکیلاتی نیز برای گروه ما جعل می کند. در صفحه 18 آمده است: «اینک ما در زمستان 48 بسر می بریم. سامع روابطش را با رفقایی که می شناخت حفظ می کند و مسئول تیم شهر است. مرکزیت اجرایی گروه به وسیله من و اسکندر و سامع تشکیل می شود و تا اواخر زمستان 49 به کار خود ادامه می دهد.». در همین دو جمله چندین اشتباه فاحش وجود دارد که اگر نویسنده ی کتاب حمید اشرف واقعی بود، هرگز دچار آن نمی شد.
اولاً چنین نهادی، یعنی «مرکزیت اجرایی» در گروه وجود نداشت که من عضوی از آن بوده باشم. این نهاد سازی از جنس «مَقام سازی» وزارت اطلاعات ولایت خامنه ای است. محض یادآوری بگویم که در کتاب محمود نادری، نامه ای جعلی به نام حمید اشرف منتشر شده که امضای آن «از طرف کمیته مرکزی – دبیر سازمان» و تاریخ آن 20 خرداد 1355 است. لابد کس یا کسانی که مقام «دبیر سازمان» را برای رفیق حمید جعل کرده اند، در این جا نیز خواسته اند یک «مرکزیت اجرایی» جعلی هم برای گروه تاسیس کنند.
ثانیاً، زمستان 1349 من در زندان بودم. در  اواخر  همان زمستان  1349 یا دقیقتر بگویم در ۱۹ بهمن آن زمستان، هم حماسه سیاهکل اتفاق افتاد و هم 13 تن از رزمندگان فدایی در 26 اسفند همان سال اعدام شدند.
از آبان 1348 که به سربازی رفتم تا 23 آذر 1349 که در شیراز برای بار دوم دستگیر شدم، هیچ مسئولیت و وظیفه ی تشکیلاتی در ارتباط با گروه نداشتم. در آبان 1348 به سربازی رفتم. ابتدا به مدت سه ماه در پادگانی در تهران دوره آموزشی اولیه را طی کردم و پس از آن به پادگان زرهی شیراز منتقل شدم و در اسفند همان سال در ارتباطی ساده با گروه فلسطین دستگیر شدم. پس از 6 ماه در شهریور سال 1349 از زندان آزاد و روانه پادگان زرهی شیراز شدم و پس از حدود سه ماه در 23 آذر سال 1349 دوباره در شیراز دستگیر شدم. بعد از رفتن به سربازی تا دستگیری اول و پس از آزادی در شهریور 1349 تا دستگیری دوم، هیچ مسئولیت و وظیفه ی مشخصی در ارتباط با گروه نداشتم و تنها برخی قرارهای فردی داشتم و دو اقدام که از عهده من بر می آمد، انجام دادم.
ثالثاً بر خلاف آنچه در جزوه آمده، من هیچ وقت مسئول تیم شهر نبودم و از وجود تیمی که رفقا مشیدی و معینی عراقی عضو آن بودند، خبر نداشتم. نه شخصا این رفقا را می شناختم و نه کسی چیزی درباره ی آنها به من گفته بود. در این زمینه تنها چیزی که می دانم این است که در بهار سال 1347 و قبل از ضربه سوم به گروه جزنی، یک تیم شناسایی شهری با مسئولیت شخصی با نام مستعار مشیری تشکیل شد که سه ماه بعد مشیری از گروه کنار کشید. من هم یکی از اعضای آن تیم بودم. در جزوه ی حماسه سیاهکل در مورد این تیم که سه ماه عمر کرد، حرفی زده نشده است.
در همین زمینه چندین تناقض در جزوه وجود دارد که شایان توجه است. در صفحه ی 14 نوشته شده «در تابستان 48 تیم شهر با شرکت مشیدی» تشکیل می شود. در صفحه 13 نوشته شده «بهار 48 فرا می رسد... سامع نیز نمی تواند رفقای شمال را ملاقات کند، چون او هم باید به سربازی برود.». در حالی که من در آبان 1348 به سربازی رفتم. در صفحه 30 در مورد فعالیت در پاییز 1349 نوشته شده «تیم شهر از رفیق مشیدی، فاضلی و رفیق فراموش نشدنی معینی عراقی تشکیل می شد.» این تاریخهای متناقض تنها نشان دهنده ی ، اطلاعات محدود و جسته و گریخته ی نویسنده و یا نویسندگان جزوه است.
من عضو  یکی از تیمهای شهر بودم که وظیفه اصلی آن ساختن مواد منفجره بود و مسئولیت آن را رفیق هادی فاضلی به عهده داشت. رفیق حسن پور قبلاً و به تنهایی مطالعاتی روی مواد منفجره کرده بود که همه آن را تحویل این تیم داد. چند جلد از کتابهای ارتش در مورد مواد منفجره توسط رفیق حسن پور تهیه شده بود که در اختیار این تیم بود. این کتابها در اولین خانه ای که در 16 آذر 1349 لو رفت به دست ساواک افتاد. جز این، بنا به صلاحدید رفقا حسن پور و حمید اشرف، در چند مورد به عنوان کمک مشارکت داشتم که یک مورد آن مسافرت به ارومیه و مورد دیگر پروژه فرار رفیق جزنی از زندان قم بود که قبلاً در یک مقاله (2) به طور مفصل بدان پرداخته ام.
رابعاً برخلاف آن چه در کروکی ترسیم شده، رفقا حمید اشرف و اسکندر صادقی نژاد نه در حاشیه تشکیلات که به همراه رفیق غفور حسن پور در مرکزیت گروه قرار داشتند.  بار اصلی بازسازی گروه در دوران دشواری که تا اواخر ۱۳۴۷ طول کشید و عبور از مناسبات محفلی به یک گروه منسجم را ممکن ساخت، بر دوش این رفقا بود. البته بعد از سال 1348 و به خصوص در سال 1349 ممکن است رفقای دیگری همچون رفیق علی اکبر صفایی به آن جمع اضافه شده باشند که من از آن اطلاعی ندارم.
شروع دستگیریها
حمید اشرف در جزوه «یک سال مبارزه چریکی در شهر و کوه» که در بهمن 1350 نوشته است، تاریخ دستگیری رفیق غفور حسن پور را به اشتباه اوایل دی ۱۳۴۹ ذکر می کند. در آن زمان طبیعی بود که او از همه ی جزییات دستگیریها خبر نداشته باشد.
من در مقدمه و توضیحات ویراست دوم این جزوه که در بهمن 1394 توسط نبرد خلق منتشر شد (3)، علل این اشتباه را توضیح داده ام. اما همان طور که در بالا هم نوشتم، از سال 1351 تعدادی از رفقا از زندان آزاد شدند و به تدریج به سازمان پیوستند. تردیدی نیست که آنها و مشخصاً ابوالحسن خطیب که اولین فرد دستگیر شده در 16 آدر 1349 بود، اطلاعات خود را در اختیار سازمان و رفیق حمید اشرف قرار داده بودند. همچنین رفقا فاطمه و مصطفی حسن پور، خواهر و برادر رفیق غفور حسن پور که از تاریخ دقیق دستگیری رفیق غفور خبر داشتند (رفیق مصطفی در هنگام این دستگیری در خانه رفیق غفور بود) هم اخبار را به رفیق حمید داده بودند. آنها به احتمال زیاد قبل از سال 1353 به سازمان پیوسته بودند.
واقعیت این است که ابوالحسن خطیب در روز 16 آذر 1349 در جلوی دانشگاه صنعتی دستگیر شد. او به جای آدرس خانه خود، نشانی خانه ی یکی از دوستان اش را به ساواک می دهد. آن خانه تا آبان 1348 که من به سربازی رفتم، متعلق به من، ابراهیم نوشیروان پور و دو نفر دیگر بود. من پس از رفتن به سربازی آن خانه را در اختیار دو نفر دیگر از دوستان همشهری ام قرار دادم و در آخر هر هفته در سه ماهه اول سربازی به آن خانه می رفتم. بر خلاف آن چه در جزوه ی «حماسه سیاهکل» نوشته شده، مدارک کشف شده در این خانه از ابتدا همان جا بود، آن هم نه در یک چمدان که در یک صندوق چوبی، که چند برابر یک چمدان بود، قرار داشت. با دستگیری دو نفر از ساکنان این خانه و کشف انبوهی مدارک که هریک برای ساواک حساس و حائز اهمیت بود، محتوای آن صندوق به دست ساواک می افتد. برخی از مدارک کشف شده در آن خانه عبارتند از: دهها جلد کتاب مارکسیستی، کتابهای مائو، جزوات سازمان توفان، جزوه های دستنویس شده به خصوص در مورد جنگ چریکی، چند جلد از کتابهای فنون نظامی ارتش و منجمله مربوط به مواد منفجره، پلاکهای اتومبیل، وسایل گریم، جوهر نامریی نویس، چند کوله پشتی پر از وسایل کوه و...
دستگیر شدگان در زیر فشار عوامل ساواک، من، رفیق حسن پور و احتمالاً نوشیروان پور را نیز معرفی می کنند. برخلاف آنچه در جزوه آمده، من و حسن پور در یک روز دستگیر شدیمِ؛ در 23 آذر ۱۳۴۹. او در تهران و من در شیراز. اما ببینیم «حماسه سیاهکل» این دستگیری را چگونه منعکس کرده است. در صفحه ی 91 جزوه نوشته شده: «یک هفته پس از دستگیری او [حسن پور] رفیق سامع و نوشیروان پور خائن دستگیر شدند.» من از تاریخ دقیق دستگیری نوشیروان پور اطلاع ندارم و تاریخی که انوش صالحی در پانویس صفحه 91 در این مورد ذکر کرده و یا تاریخ 21 بهمن ۱۳۴۹ که محمود نادری در کتاب چریکهای فدایی خلق ... نوشته را عجیب می دانم.
اما علت همزمانی دستگیری من و رفیق حسن پور و هم پرونده شدن مان احتمالاً به ارتباط سیاسی او با یکی از ساکنان آن خانه مربوط می شود که من هم مدتی در آن زندگی کرده بودم. شاید هم وجود جزوه ای از چه گوارا بوده باشد که رفیق حسن پور آن را ترجمه کرده بود. به هر رو با دستگیری رفیق حسن پور و تجسس در خانه اش، تعدادی نقشه از مناطق مختلف ایران که متعلق به سازمان آب تهران بود به دست ساواک می افتد. مقام امنیتی رژیم شاه (پرویز ثابتی) طی یک مصاحبه در مورد این دستگیریها که در تاریخ 2 دی 1349برگذار شد، برخی اطلاعات مهم را اعلام می کند که می توانست برای گروه هشدار دهنده و یا اغفال کننده باشد.
این مصاحبه و اطلاعاتی که مقام امنیتی ارایه می دهد به جای «هشدار» سبب «فریب» رفقا می شود. به احتمال زیاد رفقایی که آزاد بودند فکر می کردند که دستگیر شدگان در بازجوییها، دامنه ی اطلاعات ساواک را به خود محدوده کرده اند.
روزنامه اطلاعات در شماره 2 دی 1349 این اظهارات را منتشر می کند. (سند ضمیمه، روزنامه اطلاعات 2 دی 1349)
جزوه ی «حماسه سیاهکل» به گونه ای تدوین شده که گویا بیست روز پس از دسنگیری من و رفیق حسن پور، چند و چون گروه به تدریج برای ساواک مشخص می شود و در آخر دی «همه چیز رو شده» است. به یقین  تا آخر دی ۱۳۴۹ ساواک اطلاع دقیقی از چند و چون گروه نداشت. حتی محمود نادری که در جعل سند بازجوییها استاد است، نتوانسته در فاصله ی 23 آذر تا حدود 10 بهمن، سندی از اطلاعات ساواک نسبت به گروه در کتاب خود بیاورد.
بیست روز بعد از 23 آذر، هنوز حتی تکلیف مدارک به دست آمده در آن خانه، به جز مورد مربوط به نشریات توفان، مشخص نشده بود. من در یکی از روزهای نیمه ی دوم دی 1349 مسئولیت همه این مدارک را به عهده گرفتم. اگر ادعای بیست روز جزوه ی حماسه سیاهکل واقعیت داشت، ساواک به هیچ عنوان تا 11 یا 13 بهمن صبر نمی کرد تا دست به حمله زند و اگر در آخر دی اطلاعات ساواک درباره ی گروه تکمیل شده و همه چیز رو شده بود، چرا ساواک بازهم 12 روز صبر کرد و سپس دست به حمله زد؟ ۱۲ روز صبر در آن وضعیت حساس می توانست ناکامی بزرگی برای ساواک به همراه آورد. در جزوه ی «حماسه سیاهکل» نوشته شده که «آنها روز سه شنبه 7 بهمن 49 عملیات خود را آغاز کردند». انوش صالحی در پانویسی این تاریخ را نیز تصحیح می کند و تاریخ درست را «سه شنبه 13 بهمن 1349» اعلام می کند. اما از خود نمی پرسد آیا حمید اشرف که در کانون همه ی رویدادهای گروه در آن چند ماه، به ویژه از شهریور تا بهمن ۱۳۴۶ بوده، چگونه توانسته چنین اشتباهات آشکاری را در نقل تاریخها مرتکب شود؟ اگر رفیق حمید اشرف تا این اندازه در گزارش دهی و به یاد سپردن تاریخ رویدادها ضعف داشته و دچار فراموشی می شده، چگونه تواست چند سال همه ی قرارهای سازمانی را پس از حماسه سیاهکل با  دقت و وسواسی ستودنی به خاطر سپرد؟
 
نتیجه گیری
در آخرین فراورده ی صنعت جدید جعل و تحریف تاریخ فدایی از زبان  حمید اشرف باید بشنویم که بیژن جزنی مسئول ضربات به گروهش بوده، رفیق علی اکبر صفایی در این سناریو یک انسان خشک و مستبد است، گروه جنگل به مثابه گروهی غیر سیاسی و ماجراحو جلوه گر می شود. همه اعضای گروه و حمید اشرف، نه عناصری آگاه بلکه عوامل اجرایی بی دقت و حواس پرت و ساده انگار و خوشخیال هستند. وقتی حمید اشرف از خلال یک نوشته ی جعلی که به نام او منتشر می شود این گونه معرفی می شود، برای نفی نقش بی بدیل سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سالهای قبل از انقلاب بهمن 1349، جا به اندازه ای باز می شود که که قلم به دستان و جیره بگیران ولی فقیه هم می توانند در تاریخ نگاری مشمئزکننده خود، رفیق حمید اشرف را گانگستر و جانی معرفی کنند. برای مثال نگاه کنید به شماره ی خرداد اندیشه پویا و تک نگاری جلال توکلیان «به بهانه ی چهلمین سالمرگ» حمید اشرف.
اگر کسی جزوه ی حماسه سیاهکل را به طور سطحی بخواند، ممکن است متوجه شگردهای نرمی که برای مخدوش کردن چهره ی جنبش فدایی در لابلای سطور آن نهفته است نشود و حتی از داستانسراییهای آن هم خوشش آید. اما با اندکی تعمق در می یابیم که نویسنده یا نویسندگان این «حماسه» چه  ماهرانه  زهر به کام خواننده می چکانند.
با توجه به محتویات و خروجی این جزوه که سندی علیه گروه جنگل به طور خاص و جنبش فدایی به طور عام است، به طور قطع باید گفت که صاحبکار اصلی صنعت جدید جعل و تحریف تاریخ یکی از مهم ترین جریانهای انقلابی ایران معاصر، یکی از نهادهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی است و برای تولیدکننده ی این سند جعلی کار چندان پیچیده ای نبوده و نیست که با چند دست رد و بدل، رد اصلی آن را کور کنند.
دوم آذر 1395
 
پانویس
(1) چریکهای فدائی خلق از نخستین کنشها تا بهمن 1357، از انتشارات نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی، تاریخ انتشار بهار سال 1387
 (2) بیژن؛ مارکسیستی خلاق، رهبری دمکرات و مستقل، ص 133 کتاب جُنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی
 (3) http://www.iran-nabard.com/40%20sal/jozveh%20yek%20sal%20hamid_net_1394.pdf
 

Thursday, November 24, 2016

درخواستهای یک داعشی از اتحادیه اروپا . زینت میرهاشمی.


فراسوی خبر.... آدینه ۵ آذر
درخواستهای یک داعشی از اتحادیه اروپا
زینت میرهاشمی
در شرایطی که سیمای رژیم ولایت فقیه بیش از هر هنگام در میان افکار عمومی جهان منفور شده است، محمد جواد لاریجانی، دبیر ستاد پایمال کردن حقوق مردم ایران، مانند دزدی که بعد از دزدی و در هنگام فرار فریاد آی دزد آی دزد سر می دهد، از مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا خواستار جلوگیری از فعالیت سازمان مجاهدین خلق ایران و محاکمه آنان شد.
داعشی کت و شلواری طی نامه ای به موگرینی، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، از همبستگی پارلمانترهای اروپایی با این سازمان اظهار ناخشنودی کرده است. این نامه نگاری در شرایطی است که موگرینی با سران رژیم بر سر حقوق بشر در حال گفتگو است و قرار است اتحادیه اروپا در تهران دفتر دایر کند.
ویژگیهای شرایط فعلی و خواست لاریجانی: پخش نوار صوتی آقای منتظری چه در ایران و چه خارج از مرزهای ایران به جنایت علیه بشریت و قتل عام زندانیان سیاسی سندیت بخشید. جنبش دادخواهی خانواده های قتل عام شدگان، حرکتهای شجاعانه زندانیان سیاسی مانند نامه دادخواهی مریم اکبری منفرد و نیز فعالیتهای مدافعان حقوق بشر و محکوم شدن رژیم ایران برای شصت و سومین بار توسط کمیته سوم مجمع عمومی سازمان ملل به دلیل نقض فاحش حقوق بشر، اعتراض نهادهای بین المللی مدافع حقوق بشر به اعدامهای گسترده گروهی و به ویژه کودکان و ... همه اینها بیش از هر زمان رژیم را در زمینه حقوق بشر با چالشی جدی روبرو ساخته است.
وجود فعالان کارگری، مدنی و شمار بالای زندانیان اعتصابی و بیمار از یک سو و اعدامهای هر روزه از سویی دیگر، تصویر فجیعی از شرایط ایران را نشان می دهد. حتا آنهایی که تلاش می کنند چشمهای خود را بر دریای خون و جنایت ببندند، در ظاهر هم که شده اظهار شرمساری می کنند.
گفته حسن نوروزی، یکی از مجلس نشینان در رابطه با وجود پنج هزار اعدامی با سن ۲۰ تا ۳۰ سال، فشار بر اقلیتهای مذهبی و پلمپ کردن محل کسب و کار بهائیان، شکنجه آزار جوانان شرکت کننده در مراسم جشن و میهمانی، آزار دستفروشان زن و توهین به آنان و ... اسنادی محکم برای محکوم کردن رژیم برای نقض حقوق بشر است. تمامی مسئولان و دست اندرکاران رژیم در رابطه با جنایتهای انجام شده و نقض حقوق بشر باید از نهادهای بین المللی طرد شوند. حرفهای لاریجانی برای فرار از همین حقیقت و چشم انداز دادخواهی است.

حمید اشرف نویسنده جزوه «حماسه سیاهکل» نیست . مهدی سامع.قسمت .2

جعل مسئولیت و وظایف سازمانی
در مورد کروکی صفحه 13 نیز اشتباهاتی وجود دارد که نمی شود آنها را به حمید اشرف نسبت داد. من با همه دانشجویان پلی تکنیک که در چند مرحله به سازمان پیوستند، به خصوص در مرحله اول که روابط ما هنوز محفلی بود و در حال گذار به یک گروه سیاسی _ نظامی بودیم، دوست صمیمی بودم و در حرکتهای دانشجویی با  آنها همکاری داشتم و از افکار آنان با خبر بودم. اما هیچ یک از این رفقا را من عضو گیری نکردم و تمامی آنان توسط رفیق غفور حسن پور عضو گیری شدند. نقش بی بدیل رفیق حسن پور در ایجاد گروهی که پس از حماسه سیاهکل به گروه جنگل معروف شد، به دلیل ایفای همین نقش بود که نتیجه ی ارتباطات گسترده و شَم شگفت انگیز او در شناخت انسانها بود. همه رفقایی که از دانشکده ی پلی تکنیک تهران (دانشگاه امیر کبیر کنونی) و از شهر لاهیجان به گروه جنگل پیوستند، توسط رفیق غفور حسن پور عضو گیری شدند و رفیق حمید اشرف از این واقعیت به خوبی آگاه بود.
رفیق حسن پور از همان ابتدای عضو گیری من، توصیه کرد که روابطم را با رفقای فعال دانشکده ادامه دهم، ولی در مورد گروه مان و عضو گیری با کسی صحبت نکنم. و من هم دقیقاً همین کار را کردم. در بازجوییهای طولانی ساواک هم تاکید می کردم که به جز روابط دانشجویی، هیچ رابطه دیگری با دانشجویان نداشته ام؛ به جز مورد مربوط به یکی از افراد گروه فلسطین که در ارتباط با او در اسفند سال 1348 دستگیر شدم و  همچنین یکی از اعضای سازمان توفان که دهها جلد از کتابهای آنان در خانه ای پیدا شد که پس از اولین دستگیری در 16 آذر 1349 لو رفت.
بنابرین من رفیق رحیم سماعی را عضو گیری نکردم. نکته جالب این که در صفحه 21 این جزوه در مورد رفیق سماعی نوشته شده است: «سماعی به وسیله ی سامع به من معرفی شده بود که در گیلان معلم بود». اما 8 سطر پایین تر، حمید اشرف ساختگی دچار فراموشی می شود و چنین ادامه می دهد که: «اواخر زمستان کار ما شناسایی بود که روزهای جمعه صورت می گرفت، چون من و سماعی دانشجو بودیم و روزهای جمعه تنها فرصت ما بود.»
همچنین باید اضافه کنم که من از وجود دو کارمند بانک که بنا به نمودار صفحه ی ۱۳ کتاب با آنها در ارتباط بوده ام، به کلی بی خبرم. این را نیز باید شهادت دهم که ارتباطم با رفیق اسکندر رحیمی در سال 1347 به خاطر این بود که حسن پور از من خواسته بود دو سه بار او را در سفر به ارومیه همراهی کنم و در طول سفر طوری رفتار کنم که گویی هرکدام جداگانه و بدون آشنایی همسفر شده ایم. در حقیقت مسئول اسکندر رحیمی هنگامی که در ارومیه بود، خود رفیق حسن پور بود و من نقش کمکی داشتم. من حتی یک بار هم با رفیق اسکندر رحیمی در مورد مسایل گروه و مواضع سیاسی گروه نصحبت نکردم. تنها رابطه من با رفقایی که در گیلان بودند، رفیق منوچهر بهایی پور بود. این رفیق در پاییز سال 1347 توسط حسن پور به من معرفی شد و به مدت یک سال مسئول او، به ویژه برای آموزش سیاسی بودم.
نویسنده ی کتاب از زبان رفیق حمید اشرف یک نهاد تشکیلاتی نیز برای گروه ما جعل می کند. در صفحه 18 آمده است: «اینک ما در زمستان 48 بسر می بریم. سامع روابطش را با رفقایی که می شناخت حفظ می کند و مسئول تیم شهر است. مرکزیت اجرایی گروه به وسیله من و اسکندر و سامع تشکیل می شود و تا اواخر زمستان 49 به کار خود ادامه می دهد.». در همین دو جمله چندین اشتباه فاحش وجود دارد که اگر نویسنده ی کتاب حمید اشرف واقعی بود، هرگز دچار آن نمی شد.
اولاً چنین نهادی، یعنی «مرکزیت اجرایی» در گروه وجود نداشت که من عضوی از آن بوده باشم. این نهاد سازی از جنس «مَقام سازی» وزارت اطلاعات ولایت خامنه ای است. محض یادآوری بگویم که در کتاب محمود نادری، نامه ای جعلی به نام حمید اشرف منتشر شده که امضای آن «از طرف کمیته مرکزی – دبیر سازمان» و تاریخ آن 20 خرداد 1355 است. لابد کس یا کسانی که مقام «دبیر سازمان» را برای رفیق حمید جعل کرده اند، در این جا نیز خواسته اند یک «مرکزیت اجرایی» جعلی هم برای گروه تاسیس کنند.
ثانیاً، زمستان 1349 من در زندان بودم. در  اواخر  همان زمستان  1349 یا دقیقتر بگویم در ۱۹ بهمن آن زمستان، هم حماسه سیاهکل اتفاق افتاد و هم 13 تن از رزمندگان فدایی در 26 اسفند همان سال اعدام شدند.
از آبان 1348 که به سربازی رفتم تا 23 آذر 1349 که در شیراز برای بار دوم دستگیر شدم، هیچ مسئولیت و وظیفه ی تشکیلاتی در ارتباط با گروه نداشتم. در آبان 1348 به سربازی رفتم. ابتدا به مدت سه ماه در پادگانی در تهران دوره آموزشی اولیه را طی کردم و پس از آن به پادگان زرهی شیراز منتقل شدم و در اسفند همان سال در ارتباطی ساده با گروه فلسطین دستگیر شدم. پس از 6 ماه در شهریور سال 1349 از زندان آزاد و روانه پادگان زرهی شیراز شدم و پس از حدود سه ماه در 23 آذر سال 1349 دوباره در شیراز دستگیر شدم. بعد از رفتن به سربازی تا دستگیری اول و پس از آزادی در شهریور 1349 تا دستگیری دوم، هیچ مسئولیت و وظیفه ی مشخصی در ارتباط با گروه نداشتم و تنها برخی قرارهای فردی داشتم و دو اقدام که از عهده من بر می آمد، انجام دادم.
ثالثاً بر خلاف آنچه در جزوه آمده، من هیچ وقت مسئول تیم شهر نبودم و از وجود تیمی که رفقا مشیدی و معینی عراقی عضو آن بودند، خبر نداشتم. نه شخصا این رفقا را می شناختم و نه کسی چیزی درباره ی آنها به من گفته بود. در این زمینه تنها چیزی که می دانم این است که در بهار سال 1347 و قبل از ضربه سوم به گروه جزنی، یک تیم شناسایی شهری با مسئولیت شخصی با نام مستعار مشیری تشکیل شد که سه ماه بعد مشیری از گروه کنار کشید. من هم یکی از اعضای آن تیم بودم. در جزوه ی حماسه سیاهکل در مورد این تیم که سه ماه عمر کرد، حرفی زده نشده است.
در همین زمینه چندین تناقض در جزوه وجود دارد که شایان توجه است. در صفحه ی 14 نوشته شده «در تابستان 48 تیم شهر با شرکت مشیدی» تشکیل می شود. در صفحه 13 نوشته شده «بهار 48 فرا می رسد... سامع نیز نمی تواند رفقای شمال را ملاقات کند، چون او هم باید به سربازی برود.». در حالی که من در آبان 1348 به سربازی رفتم. در صفحه 30 در مورد فعالیت در پاییز 1349 نوشته شده «تیم شهر از رفیق مشیدی، فاضلی و رفیق فراموش نشدنی معینی عراقی تشکیل می شد.» این تاریخهای متناقض تنها نشان دهنده ی ، اطلاعات محدود و جسته و گریخته ی نویسنده و یا نویسندگان جزوه است.
من عضو  یکی از تیمهای شهر بودم که وظیفه اصلی آن ساختن مواد منفجره بود و مسئولیت آن را رفیق هادی فاضلی به عهده داشت. رفیق حسن پور قبلاً و به تنهایی مطالعاتی روی مواد منفجره کرده بود که همه آن را تحویل این تیم داد. چند جلد از کتابهای ارتش در مورد مواد منفجره توسط رفیق حسن پور تهیه شده بود که در اختیار این تیم بود. این کتابها در اولین خانه ای که در 16 آذر 1349 لو رفت به دست ساواک افتاد. جز این، بنا به صلاحدید رفقا حسن پور و حمید اشرف، در چند مورد به عنوان کمک مشارکت داشتم که یک مورد آن مسافرت به ارومیه و مورد دیگر پروژه فرار رفیق جزنی از زندان قم بود که قبلاً در یک مقاله (2) به طور مفصل بدان پرداخته ام.
رابعاً برخلاف آن چه در کروکی ترسیم شده، رفقا حمید اشرف و اسکندر صادقی نژاد نه در حاشیه تشکیلات که به همراه رفیق غفور حسن پور در مرکزیت گروه قرار داشتند.  بار اصلی بازسازی گروه در دوران دشواری که تا اواخر ۱۳۴۷ طول کشید و عبور از مناسبات محفلی به یک گروه منسجم را ممکن ساخت، بر دوش این رفقا بود. البته بعد از سال 1348 و به خصوص در سال 1349 ممکن است رفقای دیگری همچون رفیق علی اکبر صفایی به آن جمع اضافه شده باشند که من از آن اطلاعی ندارم.
شروع دستگیریها
حمید اشرف در جزوه «یک سال مبارزه چریکی در شهر و کوه» که در بهمن 1350 نوشته است، تاریخ دستگیری رفیق غفور حسن پور را به اشتباه اوایل دی ۱۳۴۹ ذکر می کند. در آن زمان طبیعی بود که او از همه ی جزییات دستگیریها خبر نداشته باشد.
من در مقدمه و توضیحات ویراست دوم این جزوه که در بهمن 1394 توسط نبرد خلق منتشر شد (3)، علل این اشتباه را توضیح داده ام. اما همان طور که در بالا هم نوشتم، از سال 1351 تعدادی از رفقا از زندان آزاد شدند و به تدریج به سازمان پیوستند. تردیدی نیست که آنها و مشخصاً ابوالحسن خطیب که اولین فرد دستگیر شده در 16 آدر 1349 بود، اطلاعات خود را در اختیار سازمان و رفیق حمید اشرف قرار داده بودند. همچنین رفقا فاطمه و مصطفی حسن پور، خواهر و برادر رفیق غفور حسن پور که از تاریخ دقیق دستگیری رفیق غفور خبر داشتند (رفیق مصطفی در هنگام این دستگیری در خانه رفیق غفور بود) هم اخبار را به رفیق حمید داده بودند. آنها به احتمال زیاد قبل از سال 1353 به سازمان پیوسته بودند.

واقعیت این است که ابوالحسن خطیب در روز 16 آذر 1349 در جلوی دانشگاه صنعتی دستگیر شد. او به جای آدرس خانه خود، نشانی خانه ی یکی از دوستان اش را به ساواک می دهد. آن خانه تا آبان 1348 که من به سربازی رفتم، متعلق به من، ابراهیم نوشیروان پور و دو نفر دیگر بود. من پس از رفتن به سربازی آن خانه را در اختیار دو نفر دیگر از دوستان همشهری ام قرار دادم و در آخر هر هفته در سه ماهه اول سربازی به آن خانه می رفتم. بر خلاف آن چه در جزوه ی «حماسه سیاهکل» نوشته شده، مدارک کشف شده در این خانه از ابتدا همان جا بود، آن هم نه در یک چمدان که در یک صندوق چوبی، که چند برابر یک چمدان بود، قرار داشت. با دستگیری دو نفر از ساکنان این خانه و کشف انبوهی مدارک که هریک برای ساواک حساس و حائز اهمیت بود، محتوای آن صندوق به دست ساواک می افتد. برخی از مدارک کشف شده در آن خانه عبارتند از: دهها جلد کتاب مارکسیستی، کتابهای مائو، جزوات سازمان توفان، جزوه های دستنویس شده به خصوص در مورد جنگ چریکی، چند جلد از کتابهای فنون نظامی ارتش و منجمله مربوط به مواد منفجره، پلاکهای اتومبیل، وسایل گریم، جوهر نامریی نویس، چند کوله پشتی پر از وسایل کوه و...
دستگیر شدگان در زیر فشار عوامل ساواک، من، رفیق حسن پور و احتمالاً نوشیروان پور را نیز معرفی می کنند. برخلاف آنچه در جزوه آمده، من و حسن پور در یک روز دستگیر شدیمِ؛ در 23 آذر ۱۳۴۹. او در تهران و من در شیراز. اما ببینیم «حماسه سیاهکل» این دستگیری را چگونه منعکس کرده است. در صفحه ی 91 جزوه نوشته شده: «یک هفته پس از دستگیری او [حسن پور] رفیق سامع و نوشیروان پور خائن دستگیر شدند.» من از تاریخ دقیق دستگیری نوشیروان پور اطلاع ندارم و تاریخی که انوش صالحی در پانویس صفحه 91 در این مورد ذکر کرده و یا تاریخ 21 بهمن ۱۳۴۹ که محمود نادری در کتاب چریکهای فدایی خلق ... نوشته را عجیب می دانم.
اما علت همزمانی دستگیری من و رفیق حسن پور و هم پرونده شدن مان احتمالاً به ارتباط سیاسی او با یکی از ساکنان آن خانه مربوط می شود که من هم مدتی در آن زندگی کرده بودم. شاید هم وجود جزوه ای از چه گوارا بوده باشد که رفیق حسن پور آن را ترجمه کرده بود. به هر رو با دستگیری رفیق حسن پور و تجسس در خانه اش، تعدادی نقشه از مناطق مختلف ایران که متعلق به سازمان آب تهران بود به دست ساواک می افتد. مقام امنیتی رژیم شاه (پرویز ثابتی) طی یک مصاحبه در مورد این دستگیریها که در تاریخ 2 دی 1349برگذار شد، برخی اطلاعات مهم را اعلام می کند که می توانست برای گروه هشدار دهنده و یا اغفال کننده باشد.
این مصاحبه و اطلاعاتی که مقام امنیتی ارایه می دهد به جای «هشدار» سبب «فریب» رفقا می شود. به احتمال زیاد رفقایی که آزاد بودند فکر می کردند که دستگیر شدگان در بازجوییها، دامنه ی اطلاعات ساواک را به خود محدوده کرده اند.
روزنامه اطلاعات در شماره 2 دی 1349 این اظهارات را منتشر می کند. (سند ضمیمه، روزنامه اطلاعات 2 دی 1349)
جزوه ی «حماسه سیاهکل» به گونه ای تدوین شده که گویا بیست روز پس از دسنگیری من و رفیق حسن پور، چند و چون گروه به تدریج برای ساواک مشخص می شود و در آخر دی «همه چیز رو شده» است. به یقین  تا آخر دی ۱۳۴۹ ساواک اطلاع دقیقی از چند و چون گروه نداشت. حتی محمود نادری که در جعل سند بازجوییها استاد است، نتوانسته در فاصله ی 23 آذر تا حدود 10 بهمن، سندی از اطلاعات ساواک نسبت به گروه در کتاب خود بیاورد.
بیست روز بعد از 23 آذر، هنوز حتی تکلیف مدارک به دست آمده در آن خانه، به جز مورد مربوط به نشریات توفان، مشخص نشده بود. من در یکی از روزهای نیمه ی دوم دی 1349 مسئولیت همه این مدارک را به عهده گرفتم. اگر ادعای بیست روز جزوه ی حماسه سیاهکل واقعیت داشت، ساواک به هیچ عنوان تا 11 یا 13 بهمن صبر نمی کرد تا دست به حمله زند و اگر در آخر دی اطلاعات ساواک درباره ی گروه تکمیل شده و همه چیز رو شده بود، چرا ساواک بازهم 12 روز صبر کرد و سپس دست به حمله زد؟ ۱۲ روز صبر در آن وضعیت حساس می توانست ناکامی بزرگی برای ساواک به همراه آورد. در جزوه ی «حماسه سیاهکل» نوشته شده که «آنها روز سه شنبه 7 بهمن 49 عملیات خود را آغاز کردند». انوش صالحی در پانویسی این تاریخ را نیز تصحیح می کند و تاریخ درست را «سه شنبه 13 بهمن 1349» اعلام می کند. اما از خود نمی پرسد آیا حمید اشرف که در کانون همه ی رویدادهای گروه در آن چند ماه، به ویژه از شهریور تا بهمن ۱۳۴۶ بوده، چگونه توانسته چنین اشتباهات آشکاری را در نقل تاریخها مرتکب شود؟ اگر رفیق حمید اشرف تا این اندازه در گزارش دهی و به یاد سپردن تاریخ رویدادها ضعف داشته و دچار فراموشی می شده، چگونه تواست چند سال همه ی قرارهای سازمانی را پس از حماسه سیاهکل با  دقت و وسواسی ستودنی به خاطر سپرد؟
نتیجه گیری
در آخرین فراورده ی صنعت جدید جعل و تحریف تاریخ فدایی از زبان  حمید اشرف باید بشنویم که بیژن جزنی مسئول ضربات به گروهش بوده، رفیق علی اکبر صفایی در این سناریو یک انسان خشک و مستبد است، گروه جنگل به مثابه گروهی غیر سیاسی و ماجراحو جلوه گر می شود. همه اعضای گروه و حمید اشرف، نه عناصری آگاه بلکه عوامل اجرایی بی دقت و حواس پرت و ساده انگار و خوشخیال هستند. وقتی حمید اشرف از خلال یک نوشته ی جعلی که به نام او منتشر می شود این گونه معرفی می شود، برای نفی نقش بی بدیل سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سالهای قبل از انقلاب بهمن 1349، جا به اندازه ای باز می شود که که قلم به دستان و جیره بگیران ولی فقیه هم می توانند در تاریخ نگاری مشمئزکننده خود، رفیق حمید اشرف را گانگستر و جانی معرفی کنند. برای مثال نگاه کنید به شماره ی خرداد اندیشه پویا و تک نگاری جلال توکلیان «به بهانه ی چهلمین سالمرگ» حمید اشرف.
اگر کسی جزوه ی حماسه سیاهکل را به طور سطحی بخواند، ممکن است متوجه شگردهای نرمی که برای مخدوش کردن چهره ی جنبش فدایی در لابلای سطور آن نهفته است نشود و حتی از داستانسراییهای آن هم خوشش آید. اما با اندکی تعمق در می یابیم که نویسنده یا نویسندگان این «حماسه» چه  ماهرانه  زهر به کام خواننده می چکانند.
با توجه به محتویات و خروجی این جزوه که سندی علیه گروه جنگل به طور خاص و جنبش فدایی به طور عام است، به طور قطع باید گفت که صاحبکار اصلی صنعت جدید جعل و تحریف تاریخ یکی از مهم ترین جریانهای انقلابی ایران معاصر، یکی از نهادهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی است و برای تولیدکننده ی این سند جعلی کار چندان پیچیده ای نبوده و نیست که با چند دست رد و بدل، رد اصلی آن را کور کنند.
دوم آذر 1395
پانویس
(1) چریکهای فدائی خلق از نخستین کنشها تا بهمن 1357، از انتشارات نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی، تاریخ انتشار بهار سال 1387
 (2) بیژن؛ مارکسیستی خلاق، رهبری دمکرات و مستقل، ص 133 کتاب جُنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی
 (3) http://www.iran-nabard.com/40%20sal/jozveh%20yek%20sal%20hamid_net_1394.pdf